تبليغاتX
شب بارونی
عرفانه


وسلام نام خداست.....

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی هستم که درد هایش را درخود نگه می دارم.سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست. گنجشک هیچ نگفت وخدا لب سخن گشود ،با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم و سرپناه بی کسی ام بود ،تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم، کجای دنیا را گرفته بود؟! وسنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به پائین انداختند .خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود،خواب بودی،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند،آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت: که چه بسا بلاها  که به واسطه ی محبتم از تو دفع کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.
                                                
                                                 های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد!


اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم

+

|+|
ننگارش توسط بارون در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 4:15 بعد از ظهر